این روزا ....
یاد دارم یک غروب سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم ، کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم...
اشک در چشمان بابا حلقه زد
ناگهان آهی کشید بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ، ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه ، هوشمان را برده بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا !
سفره خالی میخرید ؟
با تشکر ازهمکلاسی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط جمعي از اعضاء باغ فرهنگ
|
اينجا مكان كسب درآمد نيست